X
تبلیغات
فریادها مرده اند... - من ده هزار سال پیش زاده شدم/معرفی از همه جا

فریادها مرده اند...

فریادها مرده اند...سکوت جاریست...تنهایی حاکم سرزمین بی کسی است
به یاد فروغ...
میدونید خواستم اول یه مطالبی راجع به فروغ شاعر محبوبم (که هیچ وقت علت بعضی چیزهایی که راجع به اون گفته میشد رو نفهمیدم!!)بنویسم.بعد دیدم خیلی جاها این مشخصات توسط دوستای خوبم نقل شده، این بود که تصمیم گرفتم به پاس جبران تمام اون شبها و روزهای دردناکی که فقط فروغ بود و فروغ ِ اشعارش در تاریکی دنیای من،و التیامی بود بر تمام رنجهای ورای ِ تصورم،یه قطعاتی رو که بعضی تو شعراش دیده میشه و بعضی نه! رو اینجا براتون بزارم.امیدوارم که جبران رنج ِ وارده از انگشتان ِ من بر دیوان زیبایش باشد...روحش شاد!!

 

*من به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

من عریانم،عریانم،عریانم

مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق،عشق،عشق...!

 

*با من رجوع کن...من ناتوانم از گفتن؛زیرا که دوستت می دارم...زیرا که دوستت می دارم حرفی ست که از جهان بیهودگی ها و کهنه ها و مکررها می آید. از حجم کودکان به دنیا نیامده،بگذار پر شوم...شاید که عشق من گهواره ی تولد عیسای دیگری باشد...!

 

*من از بلندی های مناجات افتاده ام

وقتی که صبح فاصله ی دست و تن بود

قلب من پر از عشق میشد

با حرفهای مشروط، با مکث های لحظه به لحظه

با دستهای من

 که شکل های مشکوک را بر اندام های عاصی و بازوان مورب تو می نگاشتند

قلب من از عشفی نگفتنی ستاره باران میشد....

 

*من به این تسلیم می اندیشم...این تسلیم دردآلود...من صلیب سرنوشتم را بر فراز تپه های قتلگاه ِ خویش بوسیدم...! 

 

*افسوس ما خوشبخت و آرامیم...افسوس ما دلتنگ و خاموشیم...خوشبخت، زیرادوست می داریم...دلتنگ، زیرا عشق نفرینی ست...!

 

*آن روزها رفتند...آن روزهای خوب رفتند و دختری که گونه هایش را با برگهای شمعدانی رنگ می زد،آه...اکنون زنی تنهاست...اکنون زنی تنهاست...!

 

*" من سردم است-! –من سردم است"،...و واژه های وحشت از ذهن ما گذشت و شعر در به در، در جستجوی شاعر گم گشته،جوهرش را گم کرد...!

 

*آنها خوشبختند...آزادند...ولی ما چه حیفیم،یک رشته سایه های سرگردان،با افکار شوریده که در هم می لولیم...

 

*کوتاه کنید این عبث را!که ادامه ی آن ملال انگیز است؛چون بحثی ابلهانه بر سر هیچ وپوچ. کوتاه کنید این سرگذشت سجع را که در آن،هر شبی...در مقایسه چون لجنی ست که در مردابی ته نشین بشود...!

 

*شاید که اعتیاد به "بودن" و مصرف مدام مسکّن ها امیال پاک و ساده ی انسانی را به ورطه ی زوال کشانده است! شاید که روح را به انزوای یک جزیره ی نامسکون تبعید کرده اند...!

 

*من از زمانی...که قلب خود را گم کرده است می ترسم...من از تصور این همه بیهودگی،این همه دست و از تجسم بیگانگی ِاین همه صورت می ترسم...!

 

*آیا زنی که در کفن ِانتظار و عصمت خود خاک شد جوانی ِمن بود؟...حس می کنم که وقت گذشته است...حس می کنم که" لحظه" سهم من از برگهای تاریخ است!

 

*ما مثل مرده های هزاران ساله به هم می رسیم و آنگاه...خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد...!

 

*و هنگامی که خورشید مرده است جانشین او چه می تواند بود جز"هیچ" و پیشتر نیز گفته اند که آدمیزاد یک چشمی

پادشاه دیار کوران می گردد، و اکنون نیز پادشاه دیار زنده های امروزی- که چیزی به جز تفله ی یک زنده نیستند-

چه می تواند باشد جز موجودی با یک چشم و با نامِ نامی "هیچ" !

...ما "هیچ" را در راهها دیدیم

                                  بر اسب زرد بالدار خویش

                                                               چون پادشاهی راه می پیمود...!

 

*من از بس چیزهای متناقض دیده و حرفهای جور به جور شنیده ام...حالا هیچ چیز را نمی توانم باور کنم...به حقایق آشکار و روشن همین الآن هم شک دارم...!

 

*حالا می خواهم زندگی ام را مانند خوشه ی انگور در دستم بفشارم و عصاره ی آن را؛ نه شراب آن را؛ قطره قطره در گلوی خشک سایه ام مثل آب تربت بچکانم...شراب تلخ زندگی خود را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده و به او بگویم:"این زندگی من است....!"

 

*همکاری حروف سربی بیهوده است،همکاری حروف سربی اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد...!

 

*در تمام طول تاریکی...ماه در پنجره ها شعله می کشید...ماه...دل تنهای شب خود بود...داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید...!

 

*و آنگاه که بیهودگی در غارهای تنهایی به دنیا آمد در ذرات هر عملی ریشه می گستراند تو را بدانجایی می رساند که زمان و زمانه را نیز تهی و خالی از هر چیز می یابی!

 

*من به آوار می اندیشم...من به تاراج وزش های سیاه و به نوری مشکوک که شبانگاهان در پنجره می کاود...و به گوری کوچک،کوچک چون پیکر یک نوزاد.

 

*وقتی که زندگی من دیگر...چیزی نبود،هیچ چیز جز تیک تاک ساعت دیواری...دریافتم باید،باید،باید...دیوانه وار دوست بدارم...!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت23:34توسط وفا |
من ده هزار سال پیش زاده شدم.../معرفی از همه جا

خوب اینم دو تا شعر دیگه از ویلیام بلیک و پل الوار...

 

 
« فصل بهار »
  
آن گاه که صدای کودکان
از روی سبزه ها شنیده می شود
و پچ پچ شان در باغ است
.روزهای جوانی ام به شفافیت در ذهن ام نمایان می شوند
 
.آن گاه کودکان به خانه می آیند
خورشید هم غروب کرده است و شبنم های شب حلقه بسته اند
بهار و روزتو به هدر رفته است
.و زمستان و شب تو هنوز پنهان

 

 

 

  • انصاف

از انگور، شراب
از زغال، آتش
از بوسه، انسان مي آفرينند
اين قانون شيرين آدم هاست

به رغم فقر
به رغم جنگ
به رغم خوف مرگ
خود را وارسته مي دارند
اين قانون دشوار انسان هاست

آب را به نور
رويا را به واقعيت
دشمني را به دوستي بدل مي كنند
اين قانون پر شور انسان هاست
قانوني كهنه ، قانوني نو
كه به سوي كمال مي رود
از ژرفاي دل كودكان
تا علت علت ها.

 

+نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت7:45توسط وفا |
من ده هزار سال پیش زاده شدم.../معرفی از همه جا

تو آپ های قبلی کمی از پل الوار و ویلیام بلیک گفتم، دیدم که حیفه سریع از شاهکاراشون رد شیم،برا همینم بعضی اشعارشون رو تو پست این دفعه می ذارم.امیدوارم خوشتون بیاد...

(این چند تا شعر از پل الوار رو داشته باشید تا بعد!!!)

حالشو ببرید........

 

                           از مجموعه «مردن ـ نمردن 1924»

شيدا

روي پلك هايم ايستاده
موهاش توي موهايم
شكل دست هاي من شده
رنگ چشم هاي من
توي سايه ام گم مي شود
مثل سنگي در سينه آسمان
و چشم هايش هميشه باز است
چشم هايي كه خواب را از من ربوده
روياهايش توي دشت نور
خورشيد ها را تبخير مي كند
به خنده مي اندازد مرا
مي گرياند
باز مي خنداند
به گفتن وادارم مي كند
بي آن كه چيزي براي گفتن داشته باشم.

 

                                 شعري از مجموعه ققنوس

«و يك لبخند»
شب هميشه به تمامي شب نيست
چرا كه من ميگويم
چرا كه من مي دانم
كه هميشه
در اوج غم يك پنجره باز است
پنجره اي روشن
و هميشه هست،
روياهايي كه پاسباني مي دهند
آرزويي كه جان مي گيرد
گرسنگي كه از ياد مي رود
و قلبي سخاوتمند
و دستي بخشنده
دستي گشوده
و چشم هايي كه مي پايند
و زندگي
يك زندگي براي با هم بودن
هميشه هست

+نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت20:19توسط وفا |
من ده هزار سال پیش زاده شدم.../معرفی از همه جا

نگاهي به زندگي و آثار ويليام بليك پرنده اي با بال هاي ديگران

_  بليك در دوازدهم آگوست 1827 چشم از جهان فرو بست. او را در گوري بي نام و نشان در قبرستان عمومي منطقه «بان هيل» به خاك سپردند. پس از مرگ بليک، «وردزورث» در وصف او چنين مي نويسد: هيچ شكي وجود نداشت كه اين مرد بيچاره مجنون بود، اما در جنون اين مرد چيزي بود كه بيشتر از سلامت رواني «لرد بايرون» و «والتر اسكات» براي من جذاب بود.
   

* كتاب هاي شاعر
   

ويليام بليك بي شك يكي از برجسته ترين شاعران قرن 18 در انگلستان است. فردي هنرمند، عارف و شاعري كه همگان او را نخستين شاعر بزرگ شعرهاي عاشقانه انگلستان مي دانند. بليك در حوزه نقاشي نيز فعاليت مي كرد. او حتي به مدت 6سال در آكادمي سلطنتي به فراگيري نقاشي پرداخت.
    همزمان با انقلاب فرانسه در سال 1789، نخستين شاهكارهاي بليك- «كتاب تل» و «ترانه هاي بي گناهي»- منتشر شدند. از ديگر آثار او مي توان به موارد زير اشاره كرد: «پيوند بهشت و دوزخ» در سال 93-1790، «انقلاب فرانسه» در سال 1791، «آمريكا: يك پيش گويي» در سال 1793، «تصورات دختران آلبيون» در سال 1793، «ترانه هاي تجربه» در سال 94-1793، «اروپا: يك پيش گويي» در سال 1794، «كتاب يوريزن» در سال 1794، «كتاب لوس»درسال1804-1795،«ميلتون»درسال09-1804.

 

* تلفيق شعر و نقاشي

 
    ويليام بليك به خاطر موضع تندي كه در برابر كليسا و دربار گرفته بود، در حدود صدسال از نظرها پنهان بود و پس از آن به جهان معرفي شد و بحث هاي فراواني در غرب و شرق درمورد اشعار و نقاشي هاي او صورت گرفت. تخيل و صحبت از آن محوري ترين مفاهيم شعر بليك هستند. او تخيل را قدرتي خلاق مي خواند كه انسان براي ساختن يا تغيير دادن پيرامون خود از آن استفاده مي كند: «شاهراه هاي زندگي من، ايده هاي من از تخيل هستند.»
    بليك در يكي از نقاشي هاي خود كه به گونه اي مكمل و همراه اشعارش بودند، شخصيتي اسطوره اي را به تصوير مي كشد كه با هيبتي سالخورده و قوي هيكل، اما با دست و پايي به زنجير كشيده شده در گوشه اي كز كرده است. اين اسطوره به گفته منتقدان در واقع نماد شخصي است كه به دنيا زنجير شده و ازنظر جسمي و عقلي رشد مي كند. اما رشد عقلي او ازنظر عقل الهي و ماورايي نيست بليك اين شرح را در زير نقاشي خود حك كرده است.
    بليك در طول زندگي خود همواره با فقر و قناعت روزگار مي گذراند و هميشه اهداف بزرگ تري نسبت به يك زندگي روزمره در سر مي پروراند. انسان دوستي، صلح جويي و آزادي خواهي از جمله انديشه هايي بودند كه او درپي آنها بود. در حقيقت مي توان ويليام بليك را عارفي جامعه گرا دانست. ردپاي اين انديشه ها در اكثر شعرهاي بليك به راحتي و به وضوح قابل مشاهده است. او با بياني رمانتيك اين انديشه هاي عرفاني و دوستانه را بازگو مي كرد.
    دور شدن از ملكوت، مادي گرايي و علم پرستي، وحدت وجود و توجه به جهان دروني انسان و تخيل را مي توان از جمله انديشه هاي محوري و دغدغه هاي فكري اين شاعر و هنرمند انگليسي دانست. اين مفاهيم در قالبي شبيه آنچه كه ما سبك عراقي مي دانيم شكل گرفته و همساني عجيبي با عرفان اسلامي و بخصوص انديشه هاي مولوي در مثنوي معنوي و غزليات شمس دارد.بليك سرانجام در سن 70 سالگي پس از انتشار تقريباً 13كتاب شعر از دنيا رفت. او تا پايان عمر همچنان بي پروا بر انديشه هاي خود تأكيد مي كرد.

شعری را که می خوانید به نام " to morning " از سروده های ویلیام بلیک شاعر و نقاش انگلیسی است . این شعر از دفتر " An island in the moon " انتخاب شده که آقای هوشنگ رهنما آن را به فارسی برگردانده اند.

 

 

به صبحگاه

 

ای قدیس باکره ی پوشیده در پاک ترین سپیدی !

دروازه های طلایی فلک را بازکن و بیرون بیا

سپیده را در عرش بیدار کن

بگذار تا نور از حجله هاش در شرق طلوع کند

و شبنم شیرین را که بر رستاخیز جاری است بیاورد

 

ای صبح درخشان

به آفتاب

که چون صیادی در پی شکار پا شده سلام کن

و پوتین به پا

بر بالای تپه های ما پیدا شو

 

To Morning

 

O holy virgin! Clad in purest white

Unlock heavens golden gates. And issue forth

A wake the dawn that sleeps in heaven. let light

Rise from the chambers of the east. And bring

The honied dew that cometh on waking day.

 

O radiant morning salute the sun

Roused like a huntsman to the chase. And with

Thy buskined feet appear upon our hills.

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت20:11توسط وفا |
من ده هزار سال پیش زاده شدم.../معرفی از همه جا

نگاهي به زندگي و آثار ويليام بليك پرنده اي با بال هاي ديگران



   ويليام بليك شاعر، عارف و نقاش بزرگ انگلستان در قرن هجدهم است كه او را از بزرگ ترين شاعران در انگلستان و هم رديف با شكسپير مي دانند. بليك را فردي انسان دوست، صلح طلب و آزادي خواه مي دانستند چرا كه او انديشه هايش را بي پروا در آثارش بيان مي كرد. عرفان او به طرزي بي بديل با عرفان اسلامي و به خصوص با انديشه هاي مولانا شباهت و همساني دارد. انديشه هاي عرفاني بليك كه در تضاد با كليسا و دربار بود، از او در محافل رسمي چهره اي منفور ساخته بود، تا جايي كه وي را مجنون و ديوانه خطاب مي كردند. بليك نقاشي چيره دست نيز بود و از نقاشي هايش به عنوان مكمل و همراه اشعارش استفاده مي كرد. از زيباترين و بهترين شعرهاي او مي توان به «راهب» و «گل آفتابگردان» اشاره كرد.

 

* يك زندگي نامه مختصر
    بليك در 28نوامبر 1757 در لندن چشم به جهان گشود. او سومين پسر يك جوراب فروش لندني بود. بدون داشتن معلم و به تنهايي به مطالعه پرداخت و كتاب مقدس، نوشته هاي جان ميلتون، متون كلاسيك يونان، متون لاتين، اشعار شكسپير و بن جانسون را خواند.
    بليك در سال 1771 شاگرد يك حكاك شد. در سال 1779 به عنوان حكاك براي يك كتاب فروش محلي كار مي كرد. در سال 1784 به تدريج و با كمك يكي از دوستانش توانست يك حكاكي را به طور مستقل براي خود به راه اندازد. او به عنوان حكاك و شاعر به كار خود ادامه داد. بليك تمام عمر خود را به غير از سه سال، در لندن سپري كرد. از زماني كه چهار سال بيشتر نداشت، تصاويري ذهني مي ديد. كارهايش تركيبي بود از تصاوير ذهني اش، ظلم و ستم، مرگ، باورها و روياها...

 

« باغ عشق »

 

به باغ عشق رفتم
:و آن چه را که هرگز ندیده بودم، دیدم
کلیسای کوچکی بر گستره ای سبز
که در گذشته زمین بازی ام بود
 
و درهای کلیسا بسته بود
"!و بر سر درش نوشته بودند: "مبادا چنین و چنان کنی
پس به باغ عشق برگشتم
آن جا که هزاران گل خوشبو روییده بود
 
و دیدم که پُر از گور بود
و به جای گل ها، سنگِ گورها
و کشیش ها با ردای سیاه در رفت و آمد بودند

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت2:50توسط وفا |
من ده هزار سال پیش زاده شدم.../معرفی از همه جا
شاعر مقاومت (خلاصه اي از زندگي پل الوار)

البته الوار از آن جمله شاعرانى نيست كه كلمه و افكار خود را در خدمت مكتب يا جنبش  خاصى قرار دهد. هدف اصلى او به همراه تجربيات تلخ جنگ، همواره بر شعرش سايه افكنده است. او سعى دارد بدى ها و نااميدى ها را از بين ببرد، با آنها درگير شود و زندگى و دنياى خواننده را تغيير دهد. اين روحيه «الوار» او را با نقاش هاى هم عصر خود نزديك كرده و روابط صميمانه اى را با "پيكاسو"، "دالى"، "شيريكو" و"ماكس ارنست" برقرار مى سازد. او از دوستان نقاش خود براى به تصويركشيدن برخى از آثارش نيز يارى مى طلبد. در اين ميان در سال ۱۹۳۰ همسرش گالا او را ترك كرده و به «دالى» مى پيوندد. «الوار»
نيز در سال ۱۹۳۴ با «نوش» ازدواج مى كند اين نام را «الوار» براى دومين «الهه شعرش» به كار
مى برد رابطه و داستانى عاشقانه كه تا سال ۱۹۴۶ ادامه دارد. در اين سال ها «زندگى بى واسطه»
چشم هاى بارور»، « گل  سرخ عمومى» و «سير طبيعى» را مى سرايد. تعدادى از اين شعرها هنوز
رنگ و بوى عشق او به گالا را در خود حفظ كرده اند. اما «الوار» تعهد خود را هرگز  فراموش نمى كند
او هنوز هم از اخبار روز الهام مى گيرد و در «سير طبيعى» از آنها ياد مى كند: جنگ اسپانيا و ويرانى
شهر «گرنيكا» كه مظهر آزاديخواهى باسك بود. مشهورترين شعر مجموعه «پيروزى گرنيكا» نام دارد. از
اين تاريخ به بعد كه زمزمه هاى جنگ جهانى دوم به گوش مى رسد، شعر «الوار» نيز بعدى كاملاً
برادرانه به خود مى گيرد. او از سال ۱۹۴۰ وارد نهضت مقاومت ملى شده و يكى از مشهور ترين اشعار
خود «آزادى» را مخفيانه منتشر مى كند. آثار «الوار» در اين سا ل ها كاملاً تحت تاثير مبارزات
ضدفاشيسم است. «در وعده گاه آلمانى»، «شعر و حقيقت» و «شايستگاه زيستن» از همين مبارزات الهام مى گيرد. در كنار تعهدات هنرى و فقط براى اثبات حس برادرى و برابرى، «الوار» به عضويت حزب
كمونيست درآمده و در «كتاب گشوده» به شكلى مخفيانه مخالفت خود را با اشغالگران نازى اعلام می كند،آرزو دارد كه قدرت از دست رفته را مجدداً بازيابد تا فاشيسم را ريشه كن كند. به گفته كلود روآ "از سال ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۴ (جنگ جهانى دوم) ميليون ها زن و مرد، عاشق «آزادى» بودند و شعر «آزادى» الوار
را همانند يك نامه عاشقانه مى خواندند و مى فهميدند.

 

عقیده

 

شب پیش از مرگش

کوتاه ترین شب عمرش بود

اندیشه ی این که هنوز زنده مانده بود

خون را در رگانش به جوش می آورد

از کشیدن بار جسمش به ستوه آمده بود

استقامتش آه از نهادش بر می آورد

ودر ژرفنای  این وحشت بود

 که شروع کرد به لبخند زدن

حتی یک هم قطار هم نداشت

اما میلیون ها و میلیونها نفر را داشت

تا انتقامش را بگیرند

او این را نیک می دانست

 و روز برایش آغاز شد

+نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت10:5توسط وفا |
من ده هزار سال پیش زاده شدم.../معرفی از همه جا
شاعر مقاومت (خلاصه اي از زندگي پل الوار)

در زمستان 1940 زماني كه فرانسه تحت اشغال نازي ها بود او شعرا و نويسندگان را در اتاقش جمع مي كرد و آنان را به مقاومت بر مي انگيخت. با وجود نظارت شديد گشتاپو ، در كوچه هاي غمزده پاريس راه مي رفت و با شعرهايش مردم را به مقاومت دعوت مي كرد.
او به اوج شهرت رسيده بود ، زندگي اش دستمايه شعرش و شعرش زندگي او بود . اشعارش همه جا شور به پا مي كرد. شعر «آزادي» او در ژنو، الجزيره ، مسكو و نيويورك به چاپ رسيد . او عشق و سياست را در هم مي آميخت و همچنان يكه تاز مي سرود.
شعر او سرشار از تصاويري آشناست ، سنگريزه ، آتش، باران، كوچه ، مردم و عابران . او مي خواست شعر را وسيله ارتباط مردم قرار دهد.
به عقيده ژان روسلو نويسنده فرهنگ شعر معاصر فرانسه ، پل الوار از ميان همه شاعران مكتب سورئاليسم ، كسي است كه وسيع ترين و بيشترين تأثير را بر نسل هاي جديد شاعران گذاشت. بزرگترين الهام بخش شعر او وطنش مردم و مسكنت همگاني بود. او تصاوير شاعرانه را به روشني ارائه مي دهد . از پس بلورهاي شعر او دنيا را به سادگي مي توان ديد.
عشق درونمايه و پويايي اصلي شعر الوار است . اما اين عشق طغيان مي كند و اتحاد و اتفاق انسان را سبب مي شو.د شعر او كوتاه، موحز و خطابي است و به سادگي با مخاطب ارتباط برقرار مي كند. او در زمان صلح شعر سياسي را رها مي كند اما بازهم مردمی مي گويد . با تغزل خاص فرانسوي «درس اخلاق 1944» ، «قدرت گفتن همه چيز 1951» ، «ققنوس 1952» . اينها اشعاري استدلالي و پر شورند و شاعر در اين شعر ها خواستار دادن «درس اخلاق» به مخاطبان خود است.
او بعد از جنگ جهاني دوم ، يكي از رهبران جنبش صلح جويي فرانسه شد..

شعر "انحنای چشم هایت" از معروف ترین اشعارعاشقانه الوار و از مجموعه پایتخت درد انتخاب شده است...

انحنای چشم‌هايت 
 
انحنای چشم‌هايت دلم را دوره می‌كند
حلقه‌ای از رقص و قرار
هاله‌ی زمان، گهواره‌ی التجای شبانه
تمام عمر رفته را به ياد ندارم
.از آنكه چشم‌هايت هميشه مرا نديده‌اند
آن دو برگ آفتاب، آن حباب‌هاي شبنم
نيستان باد، دو لبخنده‌ی عطرآگين
دو بال گشوده كه جهان را از نور آكنده اند
دو قايق كه بارشان آسمان و درياست
دو غوغاگر، دو چشمه‌ی رنگ
دو رايحه سر برآورده از بيضه‌ی فلق
آرميده هم‌چنان بر كهكشان
دنيا تمام به زلال چشم‌های تو بسته است
آن‌سان كه آفتاب به بی‌گناهی
.و تمام خون من جاری در آن نگاه است

 

  La courbe de tes yeux...  
 
La courbe de tes yeux fait le tour de mon coeur,
Un rond de danse et de douceur,
Auréole du temps, berceau nocturne et sûr,
Et si je ne sais plus tout ce que j'ai vécu
C'est que tes yeux ne m'ont pas toujours vu.
Feuilles de jour et mousse de rosée,
Roseaux du vent, sourires parfumés,
Ailes couvrant le monde de lumière,
Bateaux chargés du ciel et de la mer,
Chasseurs des bruits et sources des couleurs,
Parfums éclos d'une couvée d'aurores
Qui gît toujours sur la paille des astres,
Comme le jour dépend de l'innocence
Le monde entier dépend de tes yeux purs
Et tout mon sang coule dans leurs regards. 
 

 

+نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت10:54توسط وفا |