|
فریادها مرده اند...سکوت جاریست...تنهایی حاکم سرزمین بی کسی
|
۲ روز پیش(چهارشنبه/۲۸ اسفند) یکی از بهترین اتفاقات زندگیم افتاد.هنوز از شوقش تو آسمونام!!!!درست مثل اون روز(جمعه/۱۰ خرداد)...اون روز هم عجیب هیجان انگیز بود ولی...این بار فرق میکنه...
این لحظه های آخر بهتر دیدم که برم سراغ دفترم...از هر روزی یه چیزیش رو خوندم...تلخ،شیرین...و بگذریم اما؛ گذشت دیگر..!!
اومدم برا همه تون آرزو کنم دیدم وقت کم میارم و آرزو زیاد...یاد یه شعری افتادم براتون گذاشتمش اینجا.(شاهکاره ویلیام شکسپیر)....
سال نو تون مبارک دوستای گلم
از حضور همه تون تو این مدت ممنون...
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.
=>و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!
خستم،خیلی خیلی خسته.نمیخوام سال نو بشه!ازش خوشم نمیاد خوب...
یه عالمه نوشته بودم تو پست قبلی که هنوز نفهمیدم چرا حذفش کردم!!
نمی تونم این روزها هیچ برهانی رو بفهمم و نه هیچ دلیلی رو.
از اون روز باور نکردنی و تلخ نمی دونم دیگه چند روز گذشته،حتی نمی دونم با امروز چند روزه که مشترک مورد نظر در دسترس هیچ کس نمی باشه،حتی خودم...آره..این روزها در دسترس خودمم نیستم!!
یکی به من بگه این آدمکهای دروغین رو باید چه کرد؟اینها که زنگار افکارشون با هیچ چیزی پاک نمیشه!اینها که چیزی نیستن جز یه مشت صورتک بی تصویر که نه نقشی می زنند جز پوچی و نه نقشی می پذیرند.
یکی به من بگه کجای دنیا به یه مشت عشق درویشی میگن:درویش؟میگن عابد و زاهد و عارف و خلاصه هر چیزی که مثلاً متمایزشون میکنه از دیگران و بهشون حق موعظه میده!!
یارو تازه ۴ روزم نیست که یاد گرفته بند کفشش رو ببنده بعد میاد میشینه واست از عرفان و سیر و سلوک معنوی و خدا شناسی میگه.از همه ی اینها هم چی میدونه؟هیچی!! فقط مو بلند کرده و ۴ تا شمع و عود سوزونده و یه تسبیح انداخته گردنش! آهان ریشاشم گذاشته تا زانوش بیاد!!تازه با کلی ادعا میگه:زندگی فلانه و چلان و مثلاً از سختی های دنیا و امتحان صبر و گذشت هم برات میگه... مثل بعضی از همین برادران بسیجی!!(ریش تا زانو،پیرهن رو شلوار ترجیحاً تا مچ پا،یه چفیه که نمی دونم از کجا باب شده!اونوقت چی؟همش هم یه مشت اداست!)ببینم خدا کی گفته برای دعا باید دکمه ی پیرهنت حنجرت رو سوراخ کنه آخه؟!
خلاصه ما که نفسمون برید بس که گفتیم و اون نشنید.میدونی دلم میخواد باهاش حتی دعوا کنم!خوب مگه چه اشکالی داره؟همش قربون صدقه اش میرم،یه کم هم دعوا کنم.اصلاً مگه مال من نیست پس چه اشکال داره اون مدلی حرف بزنم که دوست دارم؟
امروز یه چیزی نشونم داد که شاید اون باعث شد این همه بغض آلود بشه همه لحظه هام!!
دارم فکر میکنم ازش گله کنم یا نه؟...وقتی اون هیچ وقت ازم شاکی نمیشه من حالا برم بگم چی؟پررویی نیستش؟...ولی آخه من فقط یه بنده ام ولی اون...واااااای خدا...دارم هذیون میگم امشب!
چه نوشته ی بی قانونیه این دیگه! نه ادبیه، نه عرفانی،نه داستانه و نه مینیمال نویسی و نه هیچ چیز دیگه.فقط یه مشت کلمه است که به دهن روحم میان و اگه نگم خفه میشم.
فوقش باز میام واینم پاک میکنم دیگه!!!!!!!!
واااااااااااااااایییییی!به یه عدد فاطمه از نوع فاطمه جعفری الان نیاز دارم،همین الان!شاید رفتم بیخوابش کردم......
اونایی که اهل دل اند حتماً گوش کنن...
عاشقم من...عاشقی بی قرارم...
برای سپاس از لطف دوست عزیزم" آقای سیاوش اکبریان" اولین آهنگها رو تقدیم ایشون میکنم( گرچه به پای کارای خودشون نمیرسه! )
"در زیر آن سنگ سپید"
من از انتهای روز در گورستان
و قار قار کلاغان
می آیم
زیر کاجهای پیر؛ تو را به نام صدا کردم
و صدایی که از نامعلوم می آمد
به من گفت:
- او به خاموشی پیوسته
راستی
که زیر آن سنگ سپید بر تو چه گذشت؟
ای تمامی معصومیت
و ای نهایت حسرت ها
آیا چشمان جستجوگرِ تو
عمق ظلمت را شکافت
و آن پنجره را به سوی روشنایی گشود
آیا در دستهای نیازمند تو
دانه های حقیقت جوانه زد؟!
و گیسوانت را به سبزی پیوند داد
آیا قلب مهربانت
که برای باغچه می سوخت،
به تمامی مهربانی ها پیوست؟
به من جواب بده
ای مهربان من!
در زیر آن سنگ سپید
بر تو چه گذشت؟...
پوران فرخزاد1345
*من به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم،عریانم،عریانم
مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق،عشق،عشق...!
*با من رجوع کن...من ناتوانم از گفتن؛زیرا که دوستت می دارم...زیرا که دوستت می دارم حرفی ست که از جهان بیهودگی ها و کهنه ها و مکررها می آید. از حجم کودکان به دنیا نیامده،بگذار پر شوم...شاید که عشق من گهواره ی تولد عیسای دیگری باشد...!
*من از بلندی های مناجات افتاده ام
وقتی که صبح فاصله ی دست و تن بود
قلب من پر از عشق میشد
با حرفهای مشروط، با مکث های لحظه به لحظه
با دستهای من
که شکل های مشکوک را بر اندام های عاصی و بازوان مورب تو می نگاشتند
قلب من از عشفی نگفتنی ستاره باران میشد....
*من به این تسلیم می اندیشم...این تسلیم دردآلود...من صلیب سرنوشتم را بر فراز تپه های قتلگاه ِ خویش بوسیدم...!
*افسوس ما خوشبخت و آرامیم...افسوس ما دلتنگ و خاموشیم...خوشبخت، زیرادوست می داریم...دلتنگ، زیرا عشق نفرینی ست...!
*آن روزها رفتند...آن روزهای خوب رفتند و دختری که گونه هایش را با برگهای شمعدانی رنگ می زد،آه...اکنون زنی تنهاست...اکنون زنی تنهاست...!
*" من سردم است-! –من سردم است"،...و واژه های وحشت از ذهن ما گذشت و شعر در به در، در جستجوی شاعر گم گشته،جوهرش را گم کرد...!
*آنها خوشبختند...آزادند...ولی ما چه حیفیم،یک رشته سایه های سرگردان،با افکار شوریده که در هم می لولیم...
*کوتاه کنید این عبث را!که ادامه ی آن ملال انگیز است؛چون بحثی ابلهانه بر سر هیچ وپوچ. کوتاه کنید این سرگذشت سجع را که در آن،هر شبی...در مقایسه چون لجنی ست که در مردابی ته نشین بشود...!
*شاید که اعتیاد به "بودن" و مصرف مدام مسکّن ها امیال پاک و ساده ی انسانی را به ورطه ی زوال کشانده است! شاید که روح را به انزوای یک جزیره ی نامسکون تبعید کرده اند...!
*من از زمانی...که قلب خود را گم کرده است می ترسم...من از تصور این همه بیهودگی،این همه دست و از تجسم بیگانگی ِاین همه صورت می ترسم...!
*آیا زنی که در کفن ِانتظار و عصمت خود خاک شد جوانی ِمن بود؟...حس می کنم که وقت گذشته است...حس می کنم که" لحظه" سهم من از برگهای تاریخ است!
*ما مثل مرده های هزاران ساله به هم می رسیم و آنگاه...خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد...!
*و هنگامی که خورشید مرده است جانشین او چه می تواند بود جز"هیچ" و پیشتر نیز گفته اند که آدمیزاد یک چشمی
پادشاه دیار کوران می گردد، و اکنون نیز پادشاه دیار زنده های امروزی- که چیزی به جز تفله ی یک زنده نیستند-
چه می تواند باشد جز موجودی با یک چشم و با نامِ نامی "هیچ" !
...ما "هیچ" را در راهها دیدیم
بر اسب زرد بالدار خویش
چون پادشاهی راه می پیمود...!
*من از بس چیزهای متناقض دیده و حرفهای جور به جور شنیده ام...حالا هیچ چیز را نمی توانم باور کنم...به حقایق آشکار و روشن همین الآن هم شک دارم...!
*حالا می خواهم زندگی ام را مانند خوشه ی انگور در دستم بفشارم و عصاره ی آن را؛ نه شراب آن را؛ قطره قطره در گلوی خشک سایه ام مثل آب تربت بچکانم...شراب تلخ زندگی خود را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده و به او بگویم:"این زندگی من است....!"
*همکاری حروف سربی بیهوده است،همکاری حروف سربی اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد...!
*در تمام طول تاریکی...ماه در پنجره ها شعله می کشید...ماه...دل تنهای شب خود بود...داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید...!
*و آنگاه که بیهودگی در غارهای تنهایی به دنیا آمد در ذرات هر عملی ریشه می گستراند تو را بدانجایی می رساند که زمان و زمانه را نیز تهی و خالی از هر چیز می یابی!
*من به آوار می اندیشم...من به تاراج وزش های سیاه و به نوری مشکوک که شبانگاهان در پنجره می کاود...و به گوری کوچک،کوچک چون پیکر یک نوزاد.
*وقتی که زندگی من دیگر...چیزی نبود،هیچ چیز جز تیک تاک ساعت دیواری...دریافتم باید،باید،باید...دیوانه وار دوست بدارم...!
امشب
تمام زنگها
در گوشهای نابینای من
به صدا در می آیند
امشب
این آدمک برفی کوچک
در دستان منجمد تو
ذوب می شود
و من چه کودکانه او را در آغوش می گیرم
و چه بی پروا
"کودک قلبم زکامی سخت می گیرد"
امشب
تن ِتب دار ِاین خیال
مرا به بعثت می رساند
در این برهوت آگاهی؟!!
از صبح خیلی راه رفته بود،از اون روزهایی بود که حتی حوصله ی خودشم نداشت وای به دیگران.این روزها اصلاً حال خوبی نداشت،کم کم داشت صدای خودش یادش می رفت...
همچنان سرد و بی تفاوت از کنار همه رد میشد، دلش میخواست داد بزنه،از اعماق وجود ولی...اینجا هم نمیشد....
اینقدر حواسش پرت بود که حتی نفهمید اون زن داره بهش اشاره میکنه و راهشو کشید و رفت تا بلیط بگیره.داشت همونطور مات زده به طرف گیت میرفت و دعا میکرد زودترمترو بعدی بیاد که یهو یه چیزی مثل اکارتور از پشت گیر کرد به بازوشو محکم به عقب کشیدش.بیچاره انگار تازه از خواب پریده باشه هاج واج نگاش میکرد،تازه فهمید زنی که مقابلش ایستاده عجیب عصبانی بود.
زن گفت:مگه 2 ساعت نیست بهت داریم اشاره میکنیم وایسا...
- حواسم نبود خوب.
: بیای مرکز حواستو جمع میکنی دیگه!ببرش تو ماشین(اشاره به خواهر دیگه)
- چرا باید بیام؟
: ما 2 ساله داریم میگیم مانتو کوتاه ممنوعه این چیه پوشیدی؟موهاتو بکن تو!!این وضع بیرون اومدنه؟تو ننه بابا نداری؟
-(می دونست اینا حرف زدنشون همینه)! برا همین خیلی خونسرد گفت:اولاً دارم و ایرادی هم نمیگیرن، ثانیاً سر و وضع من موردی نداره از این اسپورت تر بگردم با علماء اشتباه میشم یه وقت!
میخواستم بگم:دختر جون! دهنتو ببند که میبرنت اونجا که عرب نی انداختا...
(نمیشد بگم,آخه طفلی حسابی عصبی بود)
...کم کم داشتن همه نگاه میکردن که باز به کدوم بخت برگشته ای الکی گیر دادن.
...یکی اون وسطها گفت:مملکت همه چیش درسته فقط مونده تیپ مردمش!!
(پیش خودم گفتم: این گشت ارشادیای محترم حکم تیر اگه داشتن احدی تا الان زنده نبودش!!!!!!)![]()
![]()
کارت شناسایی ازش خواستن و...
گفت -کارت دانشجویی همرامه،بدم؟
: همون پس...دانشجویی،هرچی آتیشه زیر سر شما دانشجوهاست(چنان با غیض گفت که فکر کردم الانه که خرخره دختر بیچاره رو بجود!!)
.... آخرین چیزی که شنیدم چیزی شبیه بود به "لعنتیا"....
و بعد ...دختری که با سرعتی تمام میدوید، طوری که انگار داشت از تمام رنجهاش فرار میکرد!
برای مردم یخ بسته ی این روزها صحنه ی جالبی بود...دختری که با تمام توان می دوید و 2 مأموری که دنبالش بودن!!
فقط تو دلش میگفت:خدایا نره تا برسم.
(خوب دهه فجر بود و باید خاطرات تعقیب و گریز ساواک رو این خواهر و برادران عزیز زنده میکردن دیگه!!!!!!)![]()
متأسفانه از اونجایی که اون 2 مامور لباس زیادی مقدس نیروی انتظامی داشتن مردم غیور ما جرأت نمیکردن یه جوری راهشونو ببندن!
چند قدم مونده بود...آخرین صحنه دری بود که داشت بسته میشد و 2 ماموری که زیاد ازش دور نبودن...
چند واحد تربیت بدنی اینجا به دردش خورد...پرش ِ 3 گام و...موندن لای در مترو همانا و پرت شدن وسط جمعیت همانا(قابل توجه گشت محترم که واگن ویژه ی خواهران نبود و....)آبروریزی در بین جمعیت همانا...
مردم غیور عجب حمایتی میکردند از هموطن مظلومشان!!![]()
خوبه که ایول گفتن و دمت گرم رو هنوز بلدن....
تاریکیه تونل فرصتی بود که ظاهر آشفته اش رو ببینه..
....
هر چی نگاه کردم چیزی برای گیر دادن نیافتم،پس چرا؟؟؟؟
....پاهام بد درد گرفته بود...پیش خودم گفتم:چه خوبه که از این کفشهای پاشنه نیم متری نمی پوشمااااااا....فوقش میگن قاشقت کو؟!..بهتر از اینه که به خاطر چندتا تارِ مو پرونده سیاسی بزنن زیر بغلم...مگه نه؟؟؟![]()
مردم غیور هنوز میخندیدن بهم!!
پ.ن:اکارتور وسیله ایست شبیه به داس یا شایدم پاشنه کش مردانه که در اعمال جراحی برای بیشتر باز کردن موضع عمل از آن استفاده می کنند.
تو را در خوابهای کودکی گم کرده بودم من
تو را بار دگر جستم - درون آخرین فریادهای ناهشیواری-
......
تو را جستم میان مرزهای خواب و بیداری ...
یه حس عجیب غریبی ته ته های دلم وول وول میکنه،درست مثل این می مونه که یه ظرف بزرگ ژله رو یه جا قورت داده باشم!
خیلی که وول میخوره مثل این می مونم که عربی می رقصم،تازه گاهی هم همچین وول میخوره که باله هم میرم...مسخره ست همه چیز،نه؟!...حتی این رقص های نا به هنگام در اوج وحشت ِنبودن!!می دونم...
یاد این شعراز فریدون مشیری می افتم:"تو نشنیدی!ماهی مادر گفت: وقتی اشک در عزای فاجعه ای فقیر می ماند؛رقص آغاز می شود...!!"
چقدر این شعر ملموس شده این روزها!چرا راستی؟؟؟
این فریادها چرا هرگز خاموش نمیشه؟
سرم چقدر تاب بازی رو دوست داره!!...الا کلنگ رو هم دوست داره تازه!!
سلول های خاکستری ام در اندیشه ی خودکشی اند،باید 24 ساعته مراقبشون باشم که مبادا باز دوباره غلطی بکنن!!!این روزها بهشون هیچ اعتباری نیست،درست مثل دیگران!
این روزها اینقدر پیر شدم که برای به خاطر آوردن تولد دوست داشتنی هام باید بر در و دیوار اتاق خلوت روحم یادداشت بچسبونم تا مبادا کوچه و خونه ی بیقراری هام رو گم کنم!!
تنها خاطراتی کم رنگ،کم رنگتر از تمام زیبایی های دنیا بر در و دیوار این روح به جا مونده.یه کوچه که اینقدر نگاش کردم که سبز شد! یه دیوار که اینقدر زیر آوار شونه هام قدم زد که پر از گلهای رنگی شد و حالا هر بار برای رد شدن ازش توش گم میشم بی اینکه به خاطر بیاره روزی بر شانه های من روئید! یه در که اینقدر زیر بارون نگاهم موند که بیرنگ شد! یه ساز که اینقدر شعر سهراب رو نواخت مدوّر شد و ...
توی این شهر بلندترین جا کجاست؟انگار از همون جا پرت شدم...آره همینه!خودشه!!!!!!!!!!
درست مثل این می مونم که از یه جای بلند سقوط کردم و دارم روز به روز به زمین نزدیکتر میشم؛فقط نمی فهمم که چرا هنوز امیدوارم؟!مگه مردن هم امیدواری داره؟
...نمی دونم...شاید داره!!!!!!!!!
کی قراره من صبح که بیدار میشم یه عالمه صورتک ِ بی تصویر بهم دهن کجی نکنن؟
کی قراره تلفن که زنگ میخوره اون صدای لعنتیش از اون ور ِگوشی خراشی به روح ِ زخمی ام نزنه؟
چرا من این همه متفاوت تر میشم هر روز؟
چرا امشب تمام ساعتهای خونه ی کوچک مان خواب موندن؟
چرا این شب ِ لعنتی نمی گذره؟درست شده مثل اون شب...5 اِ اردیبهشت ِ سال 85،اون شب هم نمی گذشت زمان!!
چرا دایی جان ناپلئون یه روزی من رو اشتباه دیده یه جایی و و فکر میکنه که من مُردم؟هی هر چی میگم:بابا من زنده ام...کسی باور نمیکنه و میگه : نه! تو مُردی!!
چرا صاحب اون جغجغه زرده میگه که من هیچ هدیه ای برای زندگی آینده ام ندارم؟
چرا بابای دالتون ها فکر میکنه که من باید به جای قاشق چایی خوری با لوله ی خودکار چای ِصبحانه ام رو هم بزنم؟
چرا خاله ریزه فکر میکنه من اگه از سوسک بترسم باید جیغ ِبنفش بکشم و یا با آباژور بزنم تو سرش؟
چرا من نمی تونستم شبی تا صبح توی حیاط بوده باشم؟
چرا نمی تونستم یه عصر تابستون" بر نیمکت پارک با تو شعری اگر که می خواندم..." رو خونده باشم؟!!
کی قراره خاکسترهای اون دلقک ِسوخته دست از سرم برداره و هی وارد ُبرُنش های گره خورده ام نشه و ریه های بی هوازی ام رو به سرفه نندازه؟
کی قراره این 15 متری دوم یا شایدم سوم از این روح آشفته جدا بشه؟
کی قراره دُکی باور کنه که من توی حیاط زیر اون باورون ِشرشری 5 ساعت و نیم تمام ایستاده بودم و نه هیچ جای دیگر!!!
وای چقدر سوال ِ بی جواب....بهتره پرده ها رو بکشم دوباره و بذارم ساعت ها خُر و پُفشان به گوش خورشیدِ نداشتم برسه...بذار اون دو پرنده که لابد پرنده نیستند در لانه هایشان قرار بگیرند...
بگذار فراموش کنم
که تو چه هستی
جز یک لحظه
یک لحظه که مرا می کشاند در برهوت آگاهی...(فروغ فرخزاد)
من به عشق نیندیشیدم
من، عشق را رو به رویم نگذاشتم،
ننگریستم، نگریستم، نخندیدم به آن،
آه...!
چه فراموشکار بیرحمی هستم!!
تمام آن روزها
من چه مضطرب، چه ترسان و چه مردد،
در پی چیزی بودم
که دانش آن، همه ی معصومانه هایم را پاره پاره می کرد...
...نمی دونم چرا وقتی سوار قطلر خاطراتم میشم، ناخود آگاه این شعر میاد تو ذهن خستم؟!!
گاهی که فکر می کنم می بینم چقدر این فراموشی خوبه!با اینکه همه می گیم:" آخ خ خ خ !باز یادم رفت!!" و غافل از اینکه اگه این فراموشکاری ِبیرحم نبود خیلی هامون تا الآن شاید چیزی بی شباهت به فسیل نبودیم!!!!!!!
این اواخر اینقدر کتاب خوندم و از بس ثانیه های بی کسی رو بین کلمات اتاق خلوت های دوستان گذروندم چیزهای عجیبی می بینم....
ساختمون پنج طبقه ی دانشکده ای رو می بینم که پائینش پر از برفِ...یه ماشین نقره ای می بینم که آس پیک نتونسته کنترلش کنه و زده به عابر کنار جاده...کسی رو می بینم که همش میگه:"آ واز ِ(من چی بگم؟) رو بخون"...چی بگم وقتی این دیوونه دل بونه می گیره...
تورو می خواد، تو رو می خواد، چی بگم؟!...چرا نمی خونه؟؟؟؟؟؟؟
یه قبر می بینم که مُردش داره آپ میکنه و چشم به کامنت های خیراتی داره...هفته های پر از غم...فریاد اون روح تاریک...یکی رو می بینم که داره لبخند به عروسکش می دوزه و...یه قورباغه که از شانس خوبش نا شنواست...یه مغروق تو رویای نه چندان بلند...وصدایی که می گه:اللّه لا اله الّا...
عجیب روزهایی دارم...!صبحانه نان و کلام می خوریم و شب هنگام نطق بالا می آوریم...در مسجد ضرب کلمات می رقصاندمان و در کوچه کلمات رُخ پوشمان می شود...
...کاش هیچ اول شخصی نبود تا...
باز هم مسافران به حد ظرفیت نرسیدند...حرکت قطار لغو شد...!!
نا رفیق!
در نیمه راهم می نهی که به تنهائیم؟
جوابم می کنی که
آخرین سوالم را ندیده گرفته باشی؟
آه!که چقدر بد است
به این زودی تمام کردن کسی که
قرار بوده، هنوزها، تمام نشود
چرا تقلب می کنی قلب من؟!
چرا بی قرار قرارهایت می شوی؟!
مگر قرار نبود فلسفه بخوانیم؟تاریخ برانیم؟شعر بشورانیم؟
حالا چه شده است که ناگهان...
و چه ناگهان نا به هنگامی!!
که من کفشهای توقفم را
هنوز
سفارش نداده ام و
تو می گویی: تمام!
تا ناتمام بگذاری
مگر نمی دانستی؟
مگرنشانت نداده ام،
راههای نرفته ام را؟
مگر برایت نخوانده بودم،
شعرهای نگفته ام را؟؟؟؟
مرگ...
و من مچاله می شدم
در دستهای او
انگار تمام تیر برقهای کوچه شان
برای اعدام من
طناب می بستند.
و باز من بودم که یک ردیف به مردن
با نگاه هایش
دست و پنجه نرم می کردم
و باز مچاله می شدم در دستهای او...!

زیر گام نمناکت
شبانه شکستم
زندان مرا
ماندنی شدی
تا اکنون بی نهایت...
چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن
حرفهای من
افتاد...؟!

*این شعر رو از تو کتابی ما بین ِاون همه کتاب نوشتم. تو یه روز خیلی خیلی خوب!! روز 28 تیر ماه ِسال 81، با همون همبازی بچگی...همون که حالا چقدر دورررررررررررر،چقدر متفاوته!چقدر در بی خبری ِمحض به سر می بریم...هرچند دیگه مهم نیست!!
و بگذریم اما...گذشت دیگر...
*کوه بزرگ یخم
که کشان کشان
ادامه ی آفتاب را انتظار می کشم
و ساعت پنح و نیم عصر
تمام می شوم
بیهوده خاطره ها را ورق نزن
من سالهاست
تمام شده ام...
*شبانه های بی تو را به
صبح می آورم
بی آنکه حضور هیچ کس را
جدی بگیرم
شبانه های بی تو-حتی-
ستاره ها هم سو سو نمی زنند!

از پس پرده ی آبی دود نگاهمان در هم آمیخت
غمی تازه سر در آورد و به اندوه بی پایان چشمانم چشمکی زد
هذیان
خواب
خواب می بردم دستی که بیدارم کند
شب
شب می نوشیدم
دستی که شمع سرم را بیفروزد
مرگ دارد درونم قی می کند
دستی بیاور
تا غبار غربت و یأس را
از پیراهن روحم بتکاند...
گفتم:" نمیدونم!"
نمی دونم چرا بهش نگفتم از حرف زدن خستم،یا اصلاً چرا بهش نگفتم چون هیچ کس حرفهام رو نمی فهمه رنج ها رو می سرایم...
چرا نگفتم شعر منو به بازی گرفته؟!نمی دونم..............
شاید اگه می گفتم، باز در جوابم می گفت:"آی آی آی...باز زدی اون کانال!!
چرا هیچ کس نمی فهمه من تک سلولی ام!!!!!!!!!!!!!!!!
برای همین چراها این چندتا بچه شعر رو گذاشتم اینجا...
*من لحظه ای را می نویسم
که لحظه یی نیست
همیشه یی ست
که چون ستاره ای سو سو می زند...
*با شعر به سوی تنهایی خود
می گریزم
و از تنهایی خود پیشتر
می روم
تا تنهایی جهان...
*نشانه رفتم
همه نشانه ها را در شعر
و خود به سوی بی نشانی رفتم...
*چشم ها را به خواندنشان وا می دارند
کلمات...
من اما
حتی تو را
ندارم!!

نمی ترسم، نه از هجوم این صندلی های خالی می ترسم،نه از توقف ثانیه های بی کسی!!
و نه از آن دو پرنده که لابد پرنده نیستند که در لانه هایشان قرار نمی گیرند!!
نمی ترسم...اینجا،در حضور این کلماتِ خالی ِخاکی از هیچ چیز نمی هراسم...نه از ارتکاب و نه از انگشت نگاری...حتی از قفس و میله ها هم ترسی ندارم...!!
شاید برای همینه که همیشه در پی ِ یک کاغذ دیواری ِقشنگ می گردم!!آخه گاهی کاغذها رو می پیچم به دورِ تنهایی ِخودم...تا از نبود سوخت بارِ محبت چون دستان ِآن کودک نلرزم و چینی ِنازک تنهاییم ترکی بر ندارد...
این آدمکها که شبیه هیچ کس اند بد جوری به دلم نشستند،تازه باید اون کوچولواَک رو هم بر می داشتم...
فاطمه جونم گفت:"چرا این بچه اینقدر غمناکه؟!یه کاری کن که دیگه غمگین نباشه!"
نشد....سعی کردم نشد...خواستم به فاطمه بگم:"خوب تو خودت بلدی یه کاری کنی که دیگه غمگین نباشه؟"
بعد دیدم اگه بلده پس چرا تو مترو،اون روز،اون دختر یه دستمال از تو کیفِ مهندسیش درآورد؟و...(همون نوشته ای که تو وبلاگ فاطمه است!!)
بگذریم که چقدر کوچولواَک از من پرسید و پرسید و پرسید...بعد که نتونستم جوابش رو بدم گفت:"اصلاً دوست دارم گردنم و کج کنم و اینجوری به همتون نگاه کنم!چه اشکال داره آیا؟(اینو نمی دونم کی از فاطمه جعفری یاد گرفته؟!بچه ست دیگه زود یاد می گیره!) تازشم این همه شما کج کج حرف می زنید و کج کجکی اصلاً نگاه می کنید،منم دوست دارم کج بشم...خودم کج باشم بهتر از اینه که کسی رو کج کنم!"..دیگه نشد بهش هیچی بگم.
راستی خودش خواست که بهش بگم:کوچولواَک!!
آخه داشتم شازده کوچولو گوش می کردم و خوب اونم شنید و یه کم از خودش بی جنبه بازی درآورد و خواست که تا آخر گوش بده وبعد هم گفت:که کوچولواَک صداش کنم...!منم دیدم بهتره حالا که میخواد بره بذار بهش هیچی نگم...بچه ست دیگه!!مثل من اونقدر بزرگ نشده که بفهمه دست و پاش ازسقوط کدام آرزو درد می کند؟!یا سرش از بلندای کدام ناباوری گیییییییج می رود؟!!
به هر حال چون نتونستم کاری کنم که بخنده...رفت!!مثل تمام چیزهای دیگه که تنها رویای واقعیته و نه بیشتر!!
خوب دو ماه زودتر از عید اتاق تکونی کردم...چه عیب داره؟این همه عقب بودیم از همه چی، حالا یه بار هم که شده بیفتم جلو!
به اتاق جدیدم خوش اومدی...فقط به قول قاصدک:" قبل از آنکه ببوسیم باید کمی گریه کنم...!"
ما هم که بی جنبههههههههههه، به رسم دوران دبیرستان همگی یک خط بطلان روی اون شونصد تا صفحه کشیدیم!
جای شما خالی سر جلسه همچین که سؤالهای مکاتب ادبی رو دیدیم با بارمون تو گل موندیم!
حالا نوبت استاد ِگرام بود که روی همگی مان خط بطلان بکشد!!
خلاصه مکاتب ِادبی همانا و ترم آینده این واحد رو برداشتن همانا...
تازه امروز به کشفیاتم اضافه شد!علت بزرگ بودن بیش از اندازه ی بینی محترم ِ جناب استاد رو فهمیدم،همین دروغها کار دستش داده...(پینوکیو رو که یادتونه؟!)
خلاصه بعدِ اون ضد حال به این فکر افتادیم که یه حالی به این پاها بدیم،این شد که نمی دونم چند صد فرسخ رو پیاده پیمودیم و با اجازتون از غروب تا الآن ناله مان بلند است...دیگر دوستان هم بی نصیب نماندن!!آخرین آمار می گه که بعضی ها دراز کِشَن هم اکنون!خداوند جسماً و رواناً همگی ِ بر و بچِ روانشناسی رو شفا دهد(خواهر و برادر) فرقی نمیکند...آمین!!
