شنگول را خورده است...
گرگ
منگول را تكه تكه مي كند...
بلند شو پسرم!
اين قصه براي نخوابيدن است.....................
(گروس عبدالملكيان)

مرا گناه كبيره ايست
تا چشم ها
از بسياريِ يكه ها كه خورده ام
حتي ميان خواب!
....................................
پ.ن:چقدر خوب مي شد كه آدم مي تونست از همه ي جاها بره!حتي از درون خودش...چقدر خوب مي شد آدم مي تونست اونجوري كه دوست داره نفس بكشه،حتي بدون ريه هاي بي هوازي اش!!!
كه ديگر نيا به ديده من
جزيره اي كه مكان تو بود را آب گرفت....
*حوّا...
دوباره سيب بچين!
خسته ام!
بگذار از اينجا هم بيرونمان كنند...
*گاهي تو
گاهي ياد تو
گاهي غم تو...
آخر اين تو مرا تمام مي كند!
* اين روزها
از ميان تمام رديف هاي موسيقي
دلم فقط شور مي زند...!
که در این لحظه چه می کشم؟چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است،خوب.
خوب،خوب،خوب،خوب،خوب،خوب،
خوب،خوب،خوب،خوب،خوب،خوب،
khoub khoub khoub
چه شب خوبی است امشب!
همه ی دنیا به خواب رفته است و من،
تنها بیدار مانده ام.
نمی دانم چه کاری دارم...
*پ.ن:بعد از 6000 سال اومدم اینجا!
شبیه سکوت شدم،تنها تونستم بگم...یعنی از استاد شریعتی بگم...بگم که:
"آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم؟چه حالی دارم؟"
از صبح خیلی راه رفته بود،از اون روزهایی بود که حتی حوصله ی خودشم نداشت وای به دیگران.این روزها اصلاً حال خوبی نداشت،کم کم داشت صدای خودش یادش می رفت...
همچنان سرد و بی تفاوت از کنار همه رد میشد، دلش میخواست داد بزنه،از اعماق وجود ولی...اینجا هم نمیشد....
اینقدر حواسش پرت بود که حتی نفهمید اون زن داره بهش اشاره میکنه و راهشو کشید و رفت تا بلیط بگیره.داشت همونطور مات زده به طرف گیت میرفت و دعا میکرد زودترمترو بعدی بیاد که یهو یه چیزی مثل اکارتور از پشت گیر کرد به بازوشو محکم به عقب کشیدش.بیچاره انگار تازه از خواب پریده باشه هاج واج نگاش میکرد،تازه فهمید زنی که مقابلش ایستاده عجیب عصبانی بود......
و بعدش به دلایلی حذف شده!
و بعدتر دختری که با تمام سرعت میدوید...
برای مردم یخ بسته ی این روزها صحنه ی جالبی بود...دختری که با تمام توان می دوید و 2 مأموری که دنبالش بودن!!
فقط تو دلش میگفت:خدایا نره تا برسم.![]()
چند قدم مونده بود...آخرین صحنه دری بود که داشت بسته میشد و 2 ماموری که زیاد ازش دور نبودن...
چند واحد تربیت بدنی اینجا به دردش خورد...پرش ِ 3 گام و...موندن لای در مترو همانا و پرت شدن وسط جمعیت همانا.
مردم غیور عجب حمایتی میکردند از هموطن مظلومشان!!![]()
خوبه که ایول گفتن و دمت گرم رو هنوز بلدن....
تاریکیه تونل فرصتی بود که ظاهر آشفته اش رو ببینه..
.............
هر چی نگاه کردم چیزی برای گیر دادن به دلیل بد حجابی نیافتم،پس چرا؟؟؟؟
....پاهام بد درد گرفته بود...پیش خودم گفتم:چه خوبه که از این کفشهای پاشنه نیم متری نمی پوشمااااا!
مردم غیور هنوز میخندیدن بهم!
پ.ن:اکارتور وسیله ایست شبیه به داس یا شایدم پاشنه کش مردانه که در اعمال جراحی برای بیشتر باز کردن موضع عمل از آن استفاده می کنند.
من به عشق نیندیشیدم
من، عشق را رو به رویم نگذاشتم،
ننگریستم، نگریستم، نخندیدم به آن،
آه...!
چه فراموشکار بیرحمی هستم!!
تمام آن روزها
من چه مضطرب، چه ترسان و چه مردد،
در پی چیزی بودم
که دانش آن، همه ی معصومانه هایم را پاره پاره می کرد...
...نمی دونم چرا وقتی سوار قطلر خاطراتم میشم، ناخود آگاه این شعر میاد تو ذهن خستم؟!!
گاهی که فکر می کنم می بینم چقدر این فراموشی خوبه!با اینکه همه می گیم:" آخ خ خ خ !باز یادم رفت!!" و غافل از اینکه اگه این فراموشکاری ِبیرحم نبود خیلی هامون تا الآن شاید چیزی بی شباهت به فسیل نبودیم!!!!!!!
این اواخر اینقدر کتاب خوندم و از بس ثانیه های بی کسی رو بین کلمات اتاق خلوت های دوستان گذروندم چیزهای عجیبی می بینم....
ساختمون پنج طبقه ی دانشکده ای رو می بینم که پائینش پر از برفِ...یه ماشین نقره ای می بینم که آس پیک نتونسته کنترلش کنه و زده به عابر کنار جاده...کسی رو می بینم که همش میگه:"آ واز ِ(من چی بگم؟) رو بخون".
یه قبر می بینم که مُردش داره آپ میکنه ...هفته های پر از غم...فریاد اون روح تاریک...یکی رو می بینم که داره لبخند به عروسکش می دوزه و...یه قورباغه که از شانس خوبش نا شنواست...یه مغروق تو رویای نه چندان بلند...وصدایی که می گه:اللّه لا اله الّا...
عجیب روزهایی دارم...!صبحانه نان و کلام می خوریم و شب هنگام نطق بالا می آوریم...در مسجد ضرب کلمات می رقصاندمان و در کوچه کلمات رُخ پوشمان می شود...
باز هم مسافران به حد ظرفیت نرسیدند...حرکت قطار لغو شد...!!
اصلاً می خواهم هزار سال نوری بر نگردی!
با آن کلاه بوقی مسخره و جاروی دراز
قدیمی شده ایی
داستان شده ایی
بی فایده است
نشستنت
پشت پلک این پنجره و هی زخمه زدن
به آن تار زهوار دررفته ی لعنتی
امروز اگر کلاه روز سر کنی
جاروبرقی سوار شوی
فایده ندارد
گیتار هم یاد بگیری، کهنه ای
دیگر فسیل شده ای!
***
هی گل های مصنوعی اتاقم را آب می دهم
اما لعنتی ها رشد نمی کنند
...فنجان عشقت را هم نیمه رها کردی
امشب
اگر شهاب شوی
از شب این پنجره بگذری
دیگر شرط تازه ایی پیش پایت نمی گذارم
دست کم بیا این فنجان را تمام کن!
***
این قاب عکس ِقدیمی ِ مسخره
تصویر کهنگی ام را به رُخم می کشد
رو به روی آینه می ایستم
انگشتهایم را توی زغال می کنم
می بینی؟
موهایم رنگ دندانهایم شد
***
اصلاً می خواهم هزار سال نوری برنگردی!
نه با آن کلاه بوقی مسخره و جاروی دراز
نه با کلاه روز و جاروبرقی
برایم مهم نیست
پشت این دیوار
تار بزنی یا گیتار
شمعدانی پرتاب کنی یا ارکیده
می دانی؟
می خواهم هزار سال نوری دیگر برنگردی!
نقطه!!!

مرا فرصتی بود اگر
در واژگون واری ِ این سال
خانه ای می ساختم
در جهت بادِ شمال
تا بفریبم
اندوه نا شناسی را
که سرک می کشد هر روز
از دیوار حیاطمان
و چای همیشه سرد شده را نشخوار می کند!
غولی ست در ظلمات چشمانم
فریاد کشان
تا غبار تنم را بتکاند...
این درد را با که بگویم؟
این هزار نکته ی ناگفته ام را
این هزار کاکلی ناشاد را
این هزار ثانیه ی غم زده در پستوی خاطرات جهان را
این اندوه ناشناس را
که همیشه چای سرد می نوشد!!!
۲.
اینجا اتاق عمل است!!
کاش می تونستم راه به جایی ببرم ،به جایی که دستم به بعضی از نویسندگان این کتب درسی می رسید.
حالا به هیچ کس هم نه،حداقل به این نویسنده ی کتاب اصول اتاق عمل که می رسید!
یکی نیست بگه پدر بیامرز این حرفها،این تئوری ها مال اینجا نیست،مال اینجا که شبیه هیچ کجای دنیاست!!
اینجا ما پویدین آیودین رو گاهاً مجبوریم جفت پا بریم روی پمپ جریان دهنده اش که البته خیلی
نامیزون شُره ای بکند روی دستهای گره کرده مان!
اینجا برخی درب های اتاق عمل به جای چشم الکترونیک با ضربه ی پا یا پهلو باید باز شوند!
اینجا به جای غلطک های آلومینیومی زیر بیمار،آنرا کشان کشان پرت می کنند بر روی تخت عمل!
اینجا برای حرکت دادن برخی چراغهای سیالیتیک مجبوری یک دوره ی حرفه ای بارفیکس کار کرده باشی؛و در نهایت چهار قُلی بخوانی که با چراغ بر محل انسیزیون فرود نیایی!
اینجا گاه سوپروایزرها از پذیرفتن افراد با ولوم صدای پایین معذورند،چرا که یک تکنسین باید چیزی شبیه به آچار فرانسه باشد مانند:پیجرِسیار،بیماربر،ترالی حمل کننده،اد جراح و ...
از همه مهمتر اینکه اینجا گاه برای اِد کردن با برخی(البته برخی!!) پزشکانِ محترم باید الزاماً یک دوره ی تخصصی بیسبال گذرانده باشی که بتوانی هموستات یا کوخری که حالا به چه دلیل- ما که نمیدانیم شاید عمر نوح کرده است یا...!- دندانه اش کج شده یا کلمپش مشکل دارد- نمیدانم- را که به سمت شما پرت می شود روی هوا بقاپی که مبادا بر زمین بیفتد و آن استریل شود و روزگار شمای بیچاره سیاه شود چرا که رسیدن ابزار یدکی نیم قرن طول می کشد!
اینجا گاه آسیستانِ سالِ دواِ اورتوپدی شب گذشته به دلایلی نرسیده است که عمل مربوطه را بخواند و ناگهان در شبِ عید، به جای در آوردن پلاکِ پای چپِ بیمار- که هرگز معلوم نمی شود چرا زنگ زده است یا باز نمی شود!- در اثر ضربه ی ناشیانه ای استخوان لگن بیمار را می شکند و از بختِ بد، بیمار در ایام عید تا کمر تماماً در گچ به سر می برد!!...و در پرونده نوشته می شود:یک شکستگیِ وجود داشته که در مراجعه ی قبلیِ بیمار به دلیل نامحسوس بودن در عکس نیامده،به ترمیم آن اقدام شد!
پ.ن1: اینجا اتاق عمل است، اما نه همه ی اتاق عمل های همه ی بیمارستانها !
پ.ن2: نترسید،می توانید هنگام ورود به اتاق عمل(خدای نکرده،زبانم لال،دور از جانتان،بعد از 120 سال!!)به 14 معصوم و 124هزار پیغمبر متوسل شوید و امیدوار باشید که سالم نه،حداقل نیمه سالم برگردید!
پ.ن3: نترسید، و فکرِ بد راجع به اتاق عمل، پزشکان محترم و تکنسین های زحمت کش نکنید و با آرامشِ خاطر جانتان را به آنها بسپارید.
ابنجا اتاق عمل است...
ایران- ت – خ - و...
شب سردی ست و من افسرده
راه دوری ست و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده...
...تاریخ نشون میده که 10 ماه و نیم نبودم،اما این کاغذها میگن:سالهاست نیستم!
سالهاست که خیلی ها نیستن،خیلی ها که قلمشون نیست تا حکم کنند که...
این روزها هیچی سر جای خودش نیست،این روزها سنگ روی سنگ هم تاب نمیاره وای به...
چقدر جای پای خالی ِاخوان و شاملو نفس گیره!
جای خالی ِ استاد شریعتی...!
- کجاست که بگوید: سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است !
- یا بگوید: ...به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین!
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است!
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
اینک قصابانند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساطوری خون آلود....
جای تو خالیست اینجا...
...بهترین فرشته ها همین شیطان بود! مرد و مردانه ایستاد و گفت:"نه،سجده نمی کنم، تو را سجده می کنم اما این آدمک های کثیفی را که که از گل متعفن ساخته ای...سجده نمی کنم! نمی بینی اینها چه می کنند؟زمین و زمان را به چه کثافتی کشانده اند؟مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و ددمنشانه می کشند،تنها به علت آنکه می توانند!!...
(هبوط*)
...این روزها دیگر همه چیز وارونه شده است،حتی من که دیگرروی پاهایم راه نمی روم...
این روزها عوض ابنکه بروم و بایستم و دعا کنم و در آخر گاه دستهای خالیم را بر سرم بکوبم،در این پستوی باریک و درلابه لای همین سفالها و همین کتابها می نشینم ، چشمکی به خدا میزنم و وقیافه ام را ملتمسانه کج می کنم و می گویم:"خدا کارت دارم! یه سر بیا پایین...!"(نه که خدا میدونه که من دیگه نای بالا رفتن ندارم این روزها خودش زحمت رفت و آمد رو قبول کرده!البته من معذرت خواهیم رو کردماااااااااااااااااا!)
نمی دونم شاید شازده کوچولو راست میگه که:"همیشه یه پای قضیه لنگه!"...حالا حکایت ماست!
این روزها چیز عجیبی در زندگی من پیدا شده!چیزی که نمی دانم چرا مثل دریا متلاطم است؟!!
این روزها گاه صدای اس ام اس منو یاد آژیر سالهای جنگ میندازه!!
این روزها من کاغذی معتبر،معتبرتراز تمام اسناد و کاغذهای دنیا می شناسم،کاغذی که برروی دو پا راه می رود...میخورد چون اگر نخورد فینت* می کند...می اندیشد پس هست*..!
بر همیشه بودنش دعا میکنم!!
این روزها من عاشق شده ام...و هنوز سر از این راز سربه مهر برنداشته ام.
من عاشق ِ وروجکِ مو نارنجی ِ شلوار کوتاهِ آقای نجار شده ام!! با آن ورجه وورجه های شیرینش(هنوز خودش هم نمی داند طفلک،شاید همین روزها بهش گفتم!).
این روزها من اندازه ی 25 سال حرف نزدن،حرف زده ام،با کسی که ردِ دستی بر کودکی های ِ زیرِ آوار مانده ام دارد!
این روزها من جغجغه ی زردِ کودکی هایم را به عکسی بخشیده ام که دیگر نمی شناسمش!
این روزها آنقدراز پشت ماسکِ سبزرنگم نگریستم و حرف زدم که صبحِ شنبه شد و من از خوابِ نرفته ام بازگشتم!!
این روزها...
اندکی صبر سحر نزدیک است!!
پ.ن: 1.اینجا یه وبلاگِ کاملاً کاملاً ادبیه و نه هیچ چیز دیگه!(سیاسی،پرشکی،تبلیغاتی...نُچ نُچ نُچ!)
2.فِینت:دراصطلاح پزشکی یعنی غش،چون من از کلمه ی غش خوشم نمیاد اینو میگم!
3.من می اندیشم پس هستم.(رنه دکارت)
من شک می کنم پس هستم.(رنه دکارت)
من احساس می کنم پس من هستم.(آندره ژید)
من عصیان می کنم پس من هستم.(کامو)۲ روز پیش(چهارشنبه/۲۸ اسفند) یکی از بهترین اتفاقات زندگیم افتاد.هنوز از شوقش تو آسمونام!!!!درست مثل اون روز(جمعه/۱۰ خرداد)...اون روز هم عجیب هیجان انگیز بود ولی...این بار فرق میکنه...
این لحظه های آخر بهتر دیدم که برم سراغ دفترم...از هر روزی یه چیزیش رو خوندم...تلخ،شیرین...و بگذریم اما؛ گذشت دیگر..!!
اومدم برا همه تون آرزو کنم دیدم وقت کم میارم و آرزو زیاد...یاد یه شعری افتادم براتون گذاشتمش اینجا.(شاهکاره ویلیام شکسپیر)....
سال نو تون مبارک دوستای گلم
از حضور همه تون تو این مدت ممنون...
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.
=>و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!
وای که این روزها چقدر همه چیز عجیب شده.من هی پر از پیله میشم،هی خالی میشم،هی پرت میشم از عمق نگاهی به جهان ناباوری،هی سر میرم و هی مچاله میشم.
خستم،خیلی خیلی خسته.نمیخوام سال نو بشه!ازش خوشم نمیاد خوب...
یه عالمه نوشته بودم تو پست قبلی که هنوز نفهمیدم چرا حذفش کردم!!
نمی تونم این روزها هیچ برهانی رو بفهمم و نه هیچ دلیلی رو.
از اون روز باور نکردنی و تلخ نمی دونم دیگه چند روز گذشته،حتی نمی دونم با امروز چند روزه که مشترک مورد نظر در دسترس هیچ کس نمی باشه،حتی خودم...آره..این روزها در دسترس خودمم نیستم!!
یکی به من بگه این آدمکهای دروغین رو باید چه کرد؟اینها که زنگار افکارشون با هیچ چیزی پاک نمیشه!اینها که چیزی نیستن جز یه مشت صورتک بی تصویر که نه نقشی می زنند جز پوچی و نه نقشی می پذیرند.
یکی به من بگه کجای دنیا به یه مشت عشق درویشی میگن:درویش؟میگن عابد و زاهد و عارف و خلاصه هر چیزی که مثلاً متمایزشون میکنه از دیگران و بهشون حق موعظه میده!!اونهم چه موعظه هایی...در هر جمله اش میتونی ۱۰ تا غیبت پیدا کنی!ای وااااای....
یارو تازه ۴ روزم نیست که یاد گرفته قبله کدوم طرفه(تازه اونهم به دلایل اجتماعی نه اعتقادی!)بعد میاد میشینه واست از عرفان و سیر و سلوک معنوی و خدا شناسی میگه.از همه ی اینها هم چی میدونه؟هیچی!! فقط مو بلند کرده و ۴ تا شمع و عود سوزونده و یه تسبیح انداخته گردنش! آهان کلی هم یال و کوپال بهم زده!!!تازه با کلی ادعا میگه:زندگی فلان و چلانه و مثلاً از سختی های دنیا و امتحان صبر و گذشت هم برات میگه...
ببینم خدا کی گفته برای دعا باید دکمه ی پیرهنت حنجرت رو سوراخ کنه آخه؟!
خلاصه ما که نفسمون برید بس که....
امروز یه چیزی نشونم داد...از همون صحنه هایی که ستونهای بدنت فرو میریزه باهاش!همونها میخوای از شدت و حدّت دردناکیشون بلند زار بزنی.همونها که بی اختیار به گفتن این کلمه وامیدارنت...سبحان الله!
شاید همون باعث شد این همه بغض آلود بشه همه لحظه هام!!
دارم فکر میکنم ازش گله کنم یا نه؟...وقتی اون هیچ وقت ازم شاکی نمیشه من حالا برم بگم چی؟اصلاْ با چه رویی برم بگم که...واااااای خدا...دارم هذیون میگم امشب!
چه نوشته ی بی قانونیه این دیگه! نه ادبیه، نه عرفانی،نه داستانه و نه مینیماله و نه هیچ چیز دیگه.فقط یه مشت کلمه است که به دهن روحم میان و اگه نگم خفه میشم.
فوقش باز میام واینم پاک میکنم دیگه!!!!!!!!
واااااااااااااااایییییی!به یه عدد فاطمه از نوع فاطمه جعفری الان نیاز دارم،همین الان!شاید رفتم بیخوابش کردم......
"در زیر آن سنگ سپید"
من از انتهای روز در گورستان
و قار قار کلاغان
می آیم
زیر کاجهای پیر؛ تو را به نام صدا کردم
و صدایی که از نامعلوم می آمد
به من گفت:
- او به خاموشی پیوسته
راستی
که زیر آن سنگ سپید بر تو چه گذشت؟
ای تمامی معصومیت
و ای نهایت حسرت ها
آیا چشمان جستجوگرِ تو
عمق ظلمت را شکافت
و آن پنجره را به سوی روشنایی گشود
آیا در دستهای نیازمند تو
دانه های حقیقت جوانه زد؟!
و گیسوانت را به سبزی پیوند داد
آیا قلب مهربانت
که برای باغچه می سوخت،
به تمامی مهربانی ها پیوست؟
به من جواب بده
ای مهربان من!
در زیر آن سنگ سپید
بر تو چه گذشت؟...
پوران فرخزاد1345
*من به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم،عریانم،عریانم
مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق،عشق،عشق...!
*با من رجوع کن...من ناتوانم از گفتن؛زیرا که دوستت می دارم...زیرا که دوستت می دارم حرفی ست که از جهان بیهودگی ها و کهنه ها و مکررها می آید. از حجم کودکان به دنیا نیامده،بگذار پر شوم...شاید که عشق من گهواره ی تولد عیسای دیگری باشد...!
*من از بلندی های مناجات افتاده ام
وقتی که صبح فاصله ی دست و تن بود
قلب من پر از عشق میشد
با حرفهای مشروط، با مکث های لحظه به لحظه
با دستهای من
که شکل های مشکوک را بر اندام های عاصی و بازوان مورب تو می نگاشتند
قلب من از عشفی نگفتنی ستاره باران میشد....
*من به این تسلیم می اندیشم...این تسلیم دردآلود...من صلیب سرنوشتم را بر فراز تپه های قتلگاه ِ خویش بوسیدم...!
*افسوس ما خوشبخت و آرامیم...افسوس ما دلتنگ و خاموشیم...خوشبخت، زیرادوست می داریم...دلتنگ، زیرا عشق نفرینی ست...!
*آن روزها رفتند...آن روزهای خوب رفتند و دختری که گونه هایش را با برگهای شمعدانی رنگ می زد،آه...اکنون زنی تنهاست...اکنون زنی تنهاست...!
*" من سردم است-! –من سردم است"،...و واژه های وحشت از ذهن ما گذشت و شعر در به در، در جستجوی شاعر گم گشته،جوهرش را گم کرد...!
*آنها خوشبختند...آزادند...ولی ما چه حیفیم،یک رشته سایه های سرگردان،با افکار شوریده که در هم می لولیم...
*کوتاه کنید این عبث را!که ادامه ی آن ملال انگیز است؛چون بحثی ابلهانه بر سر هیچ وپوچ. کوتاه کنید این سرگذشت سجع را که در آن،هر شبی...در مقایسه چون لجنی ست که در مردابی ته نشین بشود...!
*شاید که اعتیاد به "بودن" و مصرف مدام مسکّن ها امیال پاک و ساده ی انسانی را به ورطه ی زوال کشانده است! شاید که روح را به انزوای یک جزیره ی نامسکون تبعید کرده اند...!
*من از زمانی...که قلب خود را گم کرده است می ترسم...من از تصور این همه بیهودگی،این همه دست و از تجسم بیگانگی ِاین همه صورت می ترسم...!
*آیا زنی که در کفن ِانتظار و عصمت خود خاک شد جوانی ِمن بود؟...حس می کنم که وقت گذشته است...حس می کنم که" لحظه" سهم من از برگهای تاریخ است!
*ما مثل مرده های هزاران ساله به هم می رسیم و آنگاه...خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد...!
*و هنگامی که خورشید مرده است جانشین او چه می تواند بود جز"هیچ" و پیشتر نیز گفته اند که آدمیزاد یک چشمی
پادشاه دیار کوران می گردد، و اکنون نیز پادشاه دیار زنده های امروزی- که چیزی به جز تفله ی یک زنده نیستند-
چه می تواند باشد جز موجودی با یک چشم و با نامِ نامی "هیچ" !
...ما "هیچ" را در راهها دیدیم
بر اسب زرد بالدار خویش
چون پادشاهی راه می پیمود...!
*من از بس چیزهای متناقض دیده و حرفهای جور به جور شنیده ام...حالا هیچ چیز را نمی توانم باور کنم...به حقایق آشکار و روشن همین الآن هم شک دارم...!
*حالا می خواهم زندگی ام را مانند خوشه ی انگور در دستم بفشارم و عصاره ی آن را؛ نه شراب آن را؛ قطره قطره در گلوی خشک سایه ام مثل آب تربت بچکانم...شراب تلخ زندگی خود را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده و به او بگویم:"این زندگی من است....!"
*همکاری حروف سربی بیهوده است،همکاری حروف سربی اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد...!
*در تمام طول تاریکی...ماه در پنجره ها شعله می کشید...ماه...دل تنهای شب خود بود...داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید...!
*و آنگاه که بیهودگی در غارهای تنهایی به دنیا آمد در ذرات هر عملی ریشه می گستراند تو را بدانجایی می رساند که زمان و زمانه را نیز تهی و خالی از هر چیز می یابی!
*من به آوار می اندیشم...من به تاراج وزش های سیاه و به نوری مشکوک که شبانگاهان در پنجره می کاود...و به گوری کوچک،کوچک چون پیکر یک نوزاد.
*وقتی که زندگی من دیگر...چیزی نبود،هیچ چیز جز تیک تاک ساعت دیواری...دریافتم باید،باید،باید...دیوانه وار دوست بدارم...!
امشب
تمام زنگها
در گوشهای نابینای من
به صدا در می آیند
امشب
این آدمک برفی کوچک
در دستان منجمد تو
ذوب می شود
و من چه کودکانه او را در آغوش می گیرم
و چه بی پروا
"کودک قلبم زکامی سخت می گیرد"
امشب
تن ِتب دار ِاین خیال
مرا به بعثت می رساند
در این برهوت آگاهی؟!!
تو را در خوابهای کودکی گم کرده بودم من
تو را بار دگر جستم - درون آخرین فریادهای ناهشیواری-
......
تو را جستم میان مرزهای خواب و بیداری ...
یه حس عجیب غریبی ته ته های دلم وول وول میکنه،درست مثل این می مونه که یه ظرف بزرگ ژله رو یه جا قورت داده باشم!
خیلی که وول میخوره مثل این می مونم که عربی می رقصم،تازه گاهی هم همچین وول میخوره که باله هم میرم...مسخره ست همه چیز،نه؟!...حتی این رقص های نا به هنگام در اوج وحشت ِنبودن!!می دونم...
یاد این شعراز فریدون مشیری می افتم:"تو نشنیدی!ماهی مادر گفت: وقتی اشک در عزای فاجعه ای فقیر می ماند؛رقص آغاز می شود...!!"
چقدر این شعر ملموس شده این روزها!چرا راستی؟؟؟
این فریادها چرا هرگز خاموش نمیشه؟
سرم چقدر تاب بازی رو دوست داره!!...الا کلنگ رو هم دوست داره تازه!!
سلول های خاکستری ام در اندیشه ی خودکشی اند،باید 24 ساعته مراقبشون باشم که مبادا باز دوباره غلطی بکنن!!!این روزها بهشون هیچ اعتباری نیست،درست مثل دیگران!
این روزها اینقدر پیر شدم که برای به خاطر آوردن تولد دوست داشتنی هام باید بر در و دیوار اتاق خلوت روحم یادداشت بچسبونم تا مبادا کوچه و خونه ی بیقراری هام رو گم کنم!!
تنها خاطراتی کم رنگ،کم رنگتر از تمام زیبایی های دنیا بر در و دیوار این روح به جا مونده.یه کوچه که اینقدر نگاش کردم که سبز شد! یه دیوار که اینقدر زیر آوار شونه هام قدم زد که پر از گلهای رنگی شد و حالا هر بار برای رد شدن ازش توش گم میشم بی اینکه به خاطر بیاره روزی بر شانه های من روئید! یه در که اینقدر زیر بارون نگاهم موند که بیرنگ شد! یه ساز که اینقدر شعر سهراب رو نواخت مدوّر شد و ...
توی این شهر بلندترین جا کجاست؟انگار از همون جا پرت شدم...آره همینه!خودشه!!!!!!!!!!
درست مثل این می مونم که از یه جای بلند سقوط کردم و دارم روز به روز به زمین نزدیکتر میشم؛فقط نمی فهمم که چرا هنوز امیدوارم؟!مگه مردن هم امیدواری داره؟
...نمی دونم...شاید داره!!!!!!!!!
کی قراره من صبح که بیدار میشم یه عالمه صورتک ِ بی تصویر بهم دهن کجی نکنن؟
کی قراره تلفن که زنگ میخوره یه صدای لعنتی از اون ور ِگوشی خراشی به روح ِ زخمی ام نزنه؟
چرا من این همه متفاوت تر میشم هر روز؟
چرا امشب تمام ساعتهای خونه ی کوچک مان خواب موندن؟
چرا این شب ِ لعنتی نمی گذره؟درست شده مثل اون شب...5 اِ اردیبهشت ِ سال 85،اون شب هم نمی گذشت زمان!!
چرا دایی جان ناپلئون یه روزی من رو اشتباه دیده یه جایی و و فکر میکنه که من مُردم؟هی هر چی میگم:بابا من زنده ام...کسی باور نمیکنه و میگه : نه! تو مُردی!!
چرا صاحب اون جغجغه زرده میگه که من هیچ هدیه ای برای زندگی آینده ام ندارم؟
چرا بابای دالتون ها فکر میکنه که من باید به جای قاشق چایی خوری با لوله ی خودکار چای ِصبحانه ام رو هم بزنم؟
چرا خاله ریزه فکر میکنه من اگه از سوسک بترسم باید جیغ ِبنفش بکشم و یا با آباژور بزنم تو سرش؟
چرا من نمی تونستم شبی تا صبح توی حیاط بوده باشم؟
چرا نمی تونستم یه عصر تابستون" بر نیمکت پارک با تو شعری اگر که می خواندم..." رو خونده باشم؟!!
کی قراره خاکسترهای اون دلقک ِسوخته دست از سرم برداره و هی وارد ُبرُنش های گره خورده ام نشه و ریه های بی هوازی ام رو به سرفه نندازه؟
کی قراره این 15 متری دوم یا شایدم سوم از این روح آشفته جدا بشه؟
کی قراره دُکی باور کنه که من توی حیاط زیر اون باورون ِشرشری 5 ساعت و نیم تمام ایستاده بودم و نه هیچ جای دیگر!!!
وای چقدر سوال ِ بی جواب....بهتره پرده ها رو بکشم دوباره و بذارم ساعت ها خُر و پُفشان به گوش خورشیدِ نداشتم برسه...بذار اون دو پرنده که لابد پرنده نیستند در لانه هایشان قرار بگیرند...
بگذار فراموش کنم
که تو چه هستی
جز یک لحظه
یک لحظه که مرا می کشاند در برهوت آگاهی...(فروغ فرخزاد)
نا رفیق!
در نیمه راهم می نهی که به تنهایی ام؟
جوابم می کنی که
آخرین سوالم را ندیده گرفته باشی؟
آه!که چقدر بد است
به این زودی تمام کردن کسی که
قرار بوده، هنوزها، تمام نشود
چرا تقلب می کنی قلب من؟!
چرا بی قرار قرارهایت می شوی؟!
مگر قرار نبود فلسفه بخوانیم؟تاریخ برانیم؟شعر بشورانیم؟
حالا چه شده است که ناگهان...
و چه ناگهان نا به هنگامی!!
که من کفشهای توقفم را
هنوز
سفارش نداده ام و
تو می گویی: تمام!
تا ناتمام بگذاری
مگر نمی دانستی؟
مگرنشانت نداده ام،
راههای نرفته ام را؟
مگر برایت نخوانده بودم،
شعرهای نگفته ام را؟؟؟؟
مرگ...
و من مچاله می شدم
در دستهای او
انگار تمام تیر برقهای کوچه شان
برای اعدام من
طناب می بستند.
و باز من بودم که یک ردیف به مردن
با نگاه هایش
دست و پنجه نرم می کردم
و باز مچاله می شدم در دستهای او...!
زیر گام نمناکت
شبانه شکستم
زندان مرا
ماندنی شدی
تا اکنون بی نهایت...
چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن
حرفهای من
افتاد...؟!
*این شعر رو از تو کتابی ما بین ِاون همه کتاب نوشتم. تو یه روز خیلی خیلی خوب!! روز 28 تیر ماه ِسال 81، با همون همبازی بچگی...همون که حالا چقدر دورررررررررررر،چقدر متفاوته!چقدر در بی خبری ِمحض به سر می بریم...هرچند دیگه مهم نیست!!
و بگذریم اما...گذشت دیگر...
*کوه بزرگ یخم
که کشان کشان
ادامه ی آفتاب را انتظار می کشم
و ساعت پنح و نیم عصر
تمام می شوم
بیهوده خاطره ها را ورق نزن
من سالهاست
تمام شده ام...
*شبانه های بی تو را به
صبح می آورم
بی آنکه حضور هیچ کس را
جدی بگیرم
شبانه های بی تو-حتی-
ستاره ها هم سو سو نمی زنند!


